بخشی از
رمان " من با
خودم قرار ملاقات دارم"
و ته همه ی این نقل ها، حریصیِ گفته و ناگفته ی پسرها بود برای کنار زدن آن چادرها، گشودن مانتوها، در اوردن مقنعه ها. انگار که شناختن این موجود ناشناخته و جذاب، که می گفتند در حالت عادی اش هم نصفشان زیر زمین است و ناپیدا چه برسد به حالا که پشت اینها هم قایم شده اند، تنها از همین طریق میسر بود. چرا دخترهای دانشگاه اینهمه دست نیافتنی، و از نظر ما افاده ای و پر مدعا، و در عین حال اینقدر خواستنی بودند؟! بارها اتفاق می افتاد که یکی از ما بغ کرده و عبوس می آمد روی تختش ولو می شد طاقباز به سقف خیره می ماند و لام تا کام حرف نمی زد. و تهش که طاقت نمی آورد و بلخره می گفت- وقتی برای خوردن سهمیه ی چایش یا بازی ورق به جمع می پیوست- می فهمیدیم فلان دختر که خاطرش را خیلی می خواهد امروز به سلامش جواب نداده، یا از کنارش که می گذشته عمدن رویش را کرده آن طرف، یا اخم کرده، یا جواب سربالا داده، یا امروز سرجای همیشگی اش عقب کلاس جایی که او می توانسته با کمی چرخش سر دزدکی ببیندش ننشسته بوده یا توی راهرو دیده که دارد از فلان پسر جزوه می گیرد یا بهش جزوه می دهد و باید بعدن روی پسره را کم کند حتمن چون نخواسته جلوی خودش این کار را بکند و خودش را کوچک!
و همیشه هم در میان این نقل ها، بلخره می رسیدند به جایی که یکی روی شانه ی من بزند و بگوید:
" خوش به حال تو که عاشق نیستی. از من میشنوی عاشق نشو که عاشقی بد دردیه"
و یکی هم بگوید " از کجا می دونین شاید یه نفر زیر سر داره و رو نمی کنه؛ آخه نمی شه اهل شعر و ادبیات باشی و عاشق نباشی! "
و روانشناس فِلَت هم در بیاید که:
" این ادبیاتچی ها عاشق کلیتِ قضیه هستن نه یک مورد خاص. برای همین در آن واحد تمام دخترهای دانشکده یا حتی دانشگاه براشون حکم معشوق و یار رو دارن"
و یکی سقلمه بزند " اوهوی ، مال من از شمول این حکم کلی خارجه ها!"
-: نترس اینا کبریت بی خطرن، ازشون بخاری بلند نمی شه
-: پسر بی بخار نمی شه فقط نقطه ی جوششون ممکنه فرق کنه
و صدای تالاپ مهیبی از بیرون و پایین خوابگاه تا اینجا شنیده می شود و همه می دویم سمت پنجره و سرک می کشیم. از طبقات دیگر هم اینجا و آنجا سرهایی بیرون زده اند. هفته ی قبل بود که یکی از طبقه ی ششم آن یکی خوابگاه افتاده بوده بوده پایین و معلوم نشد خودکشی کرده یا دلیل دیگری داشته. صدای هرّ و کرّی که معلوم نبود از کدام پنجره است خیالمان را راحت کرد؛ هر از گاهی کیسه ای را پر از آب می کردند و یا که کیسه ی آشغال را از آن بالا فر می دادند پایین.
ذهنم مشغول این نکته بود که آیا در مورد دختر دائی ام فقط فکر کردن و تصور خالی،کافی بوده است تا مرا از شمول "بخاری ازشون بلند نشو"ها خارج کند یا نه؟
یک اتاق با دو در نمایشنامه محمود ناظری...
ما را در سایت یک اتاق با دو در نمایشنامه محمود ناظری دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 123 تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1397 ساعت: 4:03